آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

جوانی من طوفانی بود ظلمانی
که اینجا و آنجا بر آن تابیدند خورشیدهای فروزان؛
تندر و باران چنان به ویرانی‌اش کشید
که در باغ من اندک ماند میوه‌های گلگون
حال که غروب اندیشه‌ها فرارسیده
بیلچه و شن‌کش باید
تا سامان دوباره بخشم زمین‌های به سیلاب شسته را
آنجا که آب حفره‌هایی به بزرگی گور کنده.
و چه معلوم این گل‌های تازه‌ای که به رؤیا می‌بینم
در این زمین شسته چون ریگزار ساحلی
جان دوباره بگیرند به قوت توشه معنوی؟


این وبلاگ و قصه هایش را بخوانید...

آخرین مطالب

محبوب ترین مطالب

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «صورتک ها» ثبت شده است

به دیوار اتاق تکیه داد و چشمانش را بست، وارد دنیای خیال شد، آنجا که اندیشه پرواز می کند، و از کالبد و محدودیت خبری نیست. دورترین خاطره زندگی اش را بیاد آورد، شاید چهار یا پنج سالش بود که در دنیای کودکانه خویش پا به جهان حقیقت گذاشته بود. روزی که مادر برای کاری بیرون از خانه بود و دخترک مشغول بازی با عروسک ها. بی آنکه بداند گام هایی غریبه زمین خانه را لمس می کند، مردی شبیه به همه مردهایی که تا بحال دیده بود، با نگاهی نافذ و ریش و موی قرمز که آرام و بی صدا به حریم خانه وارد می شد. حریم خانه را مأمن و آرامه ایست که نباید خدشه دار کرد، آرامش را در آنجا باید جستجو کرد، هرچند کوچک باشد و محقر، اما گرم باید منزل را، به نگاهی و تپش قلبی که انتظارت را می کشد. باید که تشویش و تلاطم جهان را پشت در خانه جا بگذاری، و رخت شادمانی به تنش کنی، بی آنکه اهل خانه بدانند دنیای بیرون چقدر طوفانی است. مرد ریش قرمز متوجه حضور یک نفر در خانه شد، صدایی که از اتاق دخترک به گوش می رسید، صدایی کودکانه مشغول بازی با عروسک ها. سایه سنگین مرد فضای خانه را درد آلود می کرد، و بی خبر از حال و احوال دوران، دخترک سر برگرداند و آنچه را که نباید می دید با چشمان کوچک و معصومش نظاره کرد. در نگاهش ترس موج می زد و از ترس هیبت مرد در جایش میخکوب شده بود. سیاهی ها و پلیدی ها به دنیای کودکانه اش هجوم آورده بودند و اکنون جهان دیگری در انتظارش بود، جهانی ناشناخته، که مردی با ریش قرمز برایش رقم خواهد زد.

شاید آن مرد راه آمده را برگردد، شاید در اتاق را ببندد و به دزدی خود ادامه دهد، شاید اما فاجعه هولناک تری رقم بزند.. اما کوچک ترین اثر حضور آن مرد، ربودن آرامشی بود که دنیای کودکانه ای را می ساخت، به وسعت عروسک ها و اسباب بازی ها، و کنون حس ترس و اضطراب نگاه هر دو را آکنده بود.

ادامه دارد...

پ ن: در این مسیر قصه رو پیش ببرم، یا نظر دیگری دارید؟

صورتک ها (یک)

حمید آبان
۲۵ اسفند ۹۷ ، ۱۴:۲۲ موافقین ۶ مخالفین ۰ ۳ نظر
نفس زنان از راه رسید، با کوله باری از حرف های نگفته، که پشت اندوه این سالها پنهان شده بود، و در سکوتی هزار ساله فریاد می شد. چمدانش را جلوی در گذاشت و آرام پاهایش را از کفش بیرون در آورد. آهسته قدم بر می داشت، مبادا که سکوت سرد خانه را بشکند. ایستاد، خانه را برانداز کرد، به قاب عکس های روی میز خیره شد، یادش آمد اولین عروسکی که پدر برایش خریده بود، همان که دامن چین دار گل دار به تن داشت، با موهای مشکی، و کتاب قصه های خوب، برای بچه های خوب، که مادر هر شب برایش زمزمه می کرد. سه تار پدر هنور گوشه خانه روی پایه جا خشک کرده بود، و قفسه کتاب هایش که پر بود از سرگذشت آدم ها، قصه آمدن ها و رفتن ها، روایت عشق و دلدادگی، در غزلی از حافظ، یا خطی از دولت آبادی. ترمه های روی میز بهار را به یادش آورد، همان سال که به شیراز رفته بودند، و مست عطر بهارنارج غزل می خواند برای پدر.. خانه پر بود از خاطره ها، خاطره های دور، که گذر زمان به دست فراموشی سپرده بودشان، دیگر نبودند بهانه های دلخوشی، دیگر طنین صدای پدر، عطر حضور مادر در خانه جریان نداشت، آنچه بود فقط خاطره بود، خاطره ای بعید... به سمت اتاقش رفت، هنوز مثل همان سال که خانه را ترک کرده بود دست نخورده مانده بود. کتاب ها هنوز همانطور روی میزش چیده شده بودند، و هدایت و شاملو خیره به چشمانش از روی دیوار نگاهش می کردند.. اما نگاه عروسک ها غربت عجیبی داشت که گلایه این سالها را فریاد می کشید. وقتی می رفت همه دلبستگی ها را به آنها سپرده بود، تا وقتی روزی بر می گردد... اکنون برگشته بود، با دنیایی از حسرت، که یادآور سالهای سردی بود، و آغوشی که هیچگاه به آن پناه نبرد.
ادامه دارد...
پ ن: گاهی هم باید بگذاری خیال ریشه کند، جوانه بزند، شاخ و برگ بگیرد تا روزی گل دهد...
حمید آبان
۰۵ اسفند ۹۷ ، ۰۹:۳۶ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲ نظر