آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

جوانی من طوفانی بود ظلمانی
که اینجا و آنجا بر آن تابیدند خورشیدهای فروزان؛
تندر و باران چنان به ویرانی‌اش کشید
که در باغ من اندک ماند میوه‌های گلگون
حال که غروب اندیشه‌ها فرارسیده
بیلچه و شن‌کش باید
تا سامان دوباره بخشم زمین‌های به سیلاب شسته را
آنجا که آب حفره‌هایی به بزرگی گور کنده.
و چه معلوم این گل‌های تازه‌ای که به رؤیا می‌بینم
در این زمین شسته چون ریگزار ساحلی
جان دوباره بگیرند به قوت توشه معنوی؟


این وبلاگ و قصه هایش را بخوانید...

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «فراموشخانه» ثبت شده است

اما ...

آنقدرها هم که گمان می کنی بد نیست

بد نیست گاهی هم جیب هایت پاره باشد

گاهی پای برهنه راه بروی

پله های آسمان خراش ها را فراموش کنی

بنشینی کنار خیابان و

از پله های خودت پایین بروی

پله...

پله...

پله...

آن قدر که می بینی

کسانی نشسته اند

سیاه و سپید

بعضی گریه می کنند

بعضی آواز می خوانند

ناگهان کسی را می بینی

انگار که می شناسی اش

اما ...

شاید هم نمی شناسی اش

اما...

این لبخند آمده بر لبانت را

تنها دو سطر دیگر برندار

در بهشت گاهی

در جهنم همیشه

به خدا می رسی...

۶ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۲۱ شهریور ۹۸ ، ۰۹:۴۲
حمید آبان