آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «فروغ» ثبت شده است.

که می گیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی

شنبه, ۲۹ تیر ۱۳۹۸، ۱۱:۱۶ ق.ظ
نویسنده : حمید آبان

همه ما دیرترین زمانی که با شعر نو، آن هم نیما آشنا شدیم، به وقت مدرسه بود، آن هم با این شعر:

ترا من چشم در راهم شباهنگام
که می گیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
ترا من چشم در راهم

شباهنگام.در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه
من از یادت نمی کاهم
ترا من چشم در راهم...

درست زمانی که شعر نو با روح و جانمان پیوند خورده بود، پای سهراب به میان آمد؛

در فرودست انگار، کفتری می‌خورد آب

یا که در بیشه دور، سیره‌یی پر می‌شوید.

یا در آبادی، کوزه‌یی پر می‌گردد.

آب را گل نکنیم:

شاید این آب روان، می‌رود پای سپیداری، تا فرو شوید اندوه دلی.

دست درویشی شاید، نان خشکیده فرو برده در آب.

زن زیبایی آمد لب رود،

آب را گل نکنیم:

روی زیبا دو برابر شده است.

چه گوارا این آب!

چه زلال این رود!

مردم بالادست، چه صفایی دارند!

چشمه‌هاشان جوشان، گاوهاشان شیرافشان باد!

من ندیدم دهشان،

بی‌گمان پای چپرهاشان جا پای خداست.

ماهتاب آن‌جا، می‌کند روشن پهنای کلام.

بی‌گمان در ده بالادست، چینه‌ها کوتاه است.

مردمش می‌دانند، که شقایق چه گلی است.

بی‌گمان آن‌جا آبی، آبی است.

غنچه‌یی می‌شکفد، اهل ده باخبرند.

چه دهی باید باشد!

کوچه باغش پر موسیقی باد!

مردمان سر رود، آب را می‌فهمند.

گل نکردندش، ما نیز

آب را گل نکنیم

با این اشعار قد کشیدیم و بزرگ شدیم، به وقت تنهایی و عاشقی فروغ زمزمه کردیم؛

در منی و این همه ز من جدا
با منی و دیده ات به سوی غیر

بهر من نمانده راه گفتگو
تو نشسته گرم گفتگوی غیر

غرق غم دلم به سینه می تپد
با تو بی قرار و بی تو بی قرار

وای از آن دمی که بی خبر ز من
برکشی تو رخت خویش از این دیار

سایه ی تو ام به هر کجا روی
سر نهاده ام به زیر پای تو

چون تو در جهان نجسته ام هنوز
تا که بر گزینمش به جای تو

شادی و غم منی بحیرتم
خواهم از تو، در تو آورم پناه

موج وحشیم که بی خبر ز خویش
گشته ام اسیر جذبه های ماه

گفتی از تو بگسلم، دریغ و درد
رشته ی وفا مگر گسستنی است؟

بگسلم ز خویش و از تو نگسلم
عهد عاشقان مگر شکستنی است؟

دیدمت شبی بخواب و سرخوشم
وه، مگر به خواب ها ببینمت

غنچه نیستی که مست اشتیاق
خیزم و ز شاخه ها بچینمت

شعله می کشد به ظلمت شبم
آتش کبود دیدگان تو

ره مبند، بلکه ره برم به شوق
در سراچه غم نهان تو"

شاملو خواندیم و درد کشیدیم از درد زمان، و چهره خاکستری آدم ها را در کالبد کلمات درک کردیم، گویی شاملو نگاهت را نشانه می گرفت، نگاه درونت را که چه وقت آن است که از عشق و عاشقی بگوییم، حال آنکه دنیا را درد فرا گرفته..

شب
سراسر
زنجیرِ زنجره بود
تا سحر،

سحرگه

به‌ناگاه با قُشَعْریره‌ی درد
در لطمه‌ی جانِ ما
جنگل
از خواب واگشود
مژگانِ حیرانِ برگش را
پلکِ آشفته‌ی مرگش را،
و نعره‌ی اُزگَلِ ارّه‌ زنجیری
سُرخ
بر سبزیِ‌ نگرانِ دره
فروریخت.

 تا به کسالتِ زردِ تابستان پناه آریم

دلشکسته
به‌ترکِ کوه گفتیم

اینچنین به دنیای واژه ها وارد شدیم، با کلمات نفس کشیدیم، به شعر خو کردیم، در تنهایی خویش کاغذ سیاه کردیم، حال و هوای شاعری برمان داشت! نوشتیم و پاره کردیم، نوشتیم و خط کشیدیم، نوشتیم و دل دادیم، نوشتیم و جان دادیم، به وقت جوانی پیر شدیم، درد کشیدیم و به یکباره مردیم، آری دنیای زنده ها را بدرود گفتیم، و همچون مردگان متحرک فقط نفس می کشیم، گویی چنان زنده ایم...

پ ن: پوزش از همه دوستان برای این تغییر قالب ها، امیدوارم تا تعویض قالب بعدی زمان زیادی طول بکشه، حداقل یک سال!