آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

جوانی من طوفانی بود ظلمانی
که اینجا و آنجا بر آن تابیدند خورشیدهای فروزان؛
تندر و باران چنان به ویرانی‌اش کشید
که در باغ من اندک ماند میوه‌های گلگون
حال که غروب اندیشه‌ها فرارسیده
بیلچه و شن‌کش باید
تا سامان دوباره بخشم زمین‌های به سیلاب شسته را
آنجا که آب حفره‌هایی به بزرگی گور کنده.
و چه معلوم این گل‌های تازه‌ای که به رؤیا می‌بینم
در این زمین شسته چون ریگزار ساحلی
جان دوباره بگیرند به قوت توشه معنوی؟


این وبلاگ و قصه هایش را بخوانید...

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «نوستالژی» ثبت شده است

دیکتاتور ها میخواهـند:

شما کتاب نخوانید
و همیشه در ترافیک بمانید
مواد و الکل بزنید
و سر موضوعات کوچک به جان هـم بیافتید
زمان و آگاهی را آرام آرام از دست بدهـید
و چیزی بزرگ در درون شما به نام " اُمید " را نابود کنند!

عکس تزئینی (چرا از این صحنه ها تو مترو و اتوبوس کم می بینیم؟)

بچه که بودم، با خوندن کتاب هایی مثل قصه های خوب برای بچه های خوب، شیرشاه، جادوگر شهر اُز و ... احساس خوبی داشتم، اما ته دلم میخواستم کتاب های بزرگتر ها رو هم بخونم و البته بفهمم! فکر می کردم کتاب هرچی قطر بیشتری و تعداد صفحات بیشتری داشته باشه، کتاب بهتریه، بخاطر همین دلم میخواست تو قفسه کتابام بجای اون کتاب داستان های مربعی شکل که وقتی می چیدی انگار به صفحه کاغذ گذاشتی تو قفسه (از بس که نازک بود) کتاب های قطور و حجیمی بذارم که جلوه بهتری داشته باشه! یادمه یه کم بزرگتر شده بودم و به بابام گفته بودم برام یه کتاب علمی بگیره، نمی دونستم هم درباره چی باشه، اما علمی باشه! مثلا دلم میخواست در مورد نجوم و ستاره ها باشه (تصورات ذهنی خودم)! بابام هم رفته بود کتابفروشی گفته بود برای پسرم که مثلاً شیش هفت سالشه کتاب علمی چی دارید؟ آقاهه هم یه کتاب داده بود به اسم "سفرهای علمی"! اونایی که هم سن و سال من هستن یادشونه، شبکه 2 یه کارتون نشون میداد به اسم سفرهای علمی، یه خانم معلمی بود با اتوبوس جادوییش بچه ها رو در حد میکروسکوپی کوچیک می کرد و مثلاً می برد تو بدن انسان و بصورت میدانی بهشون درس میداد! این کتابه داستان یکی از قسمت های اون کارتون بود! قیافه من اولش مثل سیامک انصاری بود که به دوربین نگاه می کرد :| منو باش که منتظر بودم در مورد نیل آرمسترانگ و یوری گاگارین و سفینه ها و آدم فضایی ها کتاب بخونم، اما دریغ که خانم فریزر و سفر به درون بدن انسان نصیبم شده بود!! خلاصه از خیر سپردن اینکه برام کتاب علمی بخرید گذشتم و تصمیم گرفتم بزرگتر که شدم خودم کتابایی که دلم میخواد بخرم و بخونم. بعضی اوقات از کتابخونه مدرسه هم کتاب قرض می گرفتم که بیشترش کتابهای منتشر شده کانون پرورش فکری کودکان بود. یه جای دیگه گفته بودم که چقدر به ادبیات علاقه داشتم، و بخاطر همین دوست داشتم داستان های شاهنامه و گلستان و حافظ هم بخونم، اما تو نوجوانی معنی شعرها و کلمات رو نمی فهمیدم، بخاطر همین هیچ وقت از خوندن اونها لذت نمی بردم، اما از شنیدن تعابیر این اشعار از زبان معلم ها بی نهایت کیف می کردم. یادمه تو دوران راهنمایی ما رو از مدرسه بردن نمایشگاه کتاب (اون وقتا هنوز تو محل دائمی برگزار میشد)، از دیدن اون همه کتاب های رنگارنگ به وجد اومده بودم، اما پول توی جیبم کفاف خرید کتاب هایی که دوست داشتم رو نمی داد، برای همین به خرید یکی دو تا کتاب راضی شدم، موقع برگشتن یکی از همکلاسی ها داخل اتوبوس یه کتاب بهم نشون داد که بخشی از قصه های شاهنامه به زبان ساده نوشته شده بود، یک دوره چند جلدی بود که این فقط یکیش بود. ازش گرفتم و چند ضفحه ای خوندم همونجا، چشمام برق می زد، قصه رستم بود و نبردش با سهراب، و چند تا قصه دیگه، ازش خواستم بهم قرض بده، اما گفت پیداش کرده و بهم گفت اگه دوسش داری هزار تومن بده کتاب مال خودت (از این بچه شرهای مدرسه بود که داشت مثلاً تجارت می کرد، اونم با کتابی که وسط محوطه پیداش کرده بود)، منم خریدمش و عذاب وجدان مال خری تا ابد به گردنم موند!! همینقدر که مردد بودم این قسمت رو بنویسم یا نه! اون کتابه هنوزم تو کتابخونه اتاقم تو خونه مادرم هست و هر بار با دیدنش به این فکر می کنم که کارم درست بوده یا نه!!! چون همیشه شک داشتم پیداش کرده بود یا ...؟

سالها گذشت و علاقه من به کتاب کم نشد، دوران دبیرستان تب خوندن بوف کور صادق هدایت بین بچه ها افتاده بود و از طرفی دیگه به توصیه معلم ها خوندن کتاب های دکتر شریعتی هم به فهرست علاقمندی های من اضافه شده بود، با صمد بهرنگی و ماهی سیاه کوچولو آشنا شده بودم، با کلیدر محمود دولت آبادی، چشم هایش بزرگ علوی، و خیلی کتاب ها و نویسنده های دیگه که اثرات اون روزها توی همون کتابخونه که گفتم مشهوده. خلاصه که کتاب و کتاب خوندن روزگاری جزء لاینفک زندگی من بود و این روزها بخاطر مشغله های ذهنی وقتی کتاب دستم می گیرم، بعد از چند صفحه نمی دونم چی خوندم و کجای داستانم، برای همین کنار میذارم و به این فکر میکنم داره چه بلایی سر من میاد؟

۹ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۰ خرداد ۹۸ ، ۰۸:۰۹
حمید آبان

دوم یا سوم راهنمایی بودم، حدوداً دوازده یا سیزده ساله، یه آقایی تو مدرسه ما بود که تو بخش آموزش کارمند بود، هرچی فکر میکنم اسمش یادم نمیاد! وقت هایی که معلم نداشتیم، میومد و کلاس رو مدیریت میکرد. نکته ای که در این مرد وجود داشت، علاقه به حرف زدن درباره عرفان و تصوف و مولانا و شمس و ... بود. برای ما از قصه های مثنوی معنوی میگفت، و تا آخر زنگ اون قصه رو باز می کرد و کلی حرف های قلبمه سلمبه می زد که نود درصد کلاس از روی نفهمیدن حرفاش خوابشون می گرفت. من اما با اینکه نصف حرفاشو نمی فهمیدم، بهترین ساعات مدرسه رو در کلاس این مرد میگذروندم. غرق میشدم توی دنیای مولانا و قصه های مثنوی معنوی رو با جان و دل گوش می کردم. اینکه میگم نمی فهمیدیم، دلیلش این بود که این بنده خدا بالای دیپلم حرف میزد و ما هنوز سیکل هم نگرفته بودیم. بهترین کلاس ها از نظر من کلاس ادبیات فارسی بود، همون سالها هم یه معلم جوان داشتیم که باز متاسفانه اسمش یادم نمیاد، اما برامون از شاهنامه و گلستان و بوستان میخوند و سعی میکرد ما رو با ادبیات فارسی آشتی بده، و باز این فقط من بودم که از این کلاس و حرف ها بی نهایت لذت می بردم. پیشینه نوجوانی و جوانی من ایجاب می کرد دوم دبیرستان رشته انسانی رو انتخاب کنم و ادبیات بخونم، رشته ای که عاشقانه دوستش داشتم. اما جبر جغرافیایی و جو خونه ما طوری بود که یا باید ریاضی فیزیک میخوندم، یا علوم تجربی، و از اونجایی که علوم رو بیشتر دوست داشتم، وارد رشته تجربی شدم، رشته ای که با رویای پزشک شدن پا به عرصه اش گذاشتم. اما همیشه ته دلم پیش بچه های انسانی و کلاس ادبیات بود. ادبیات بخشی از وجود من بود که نمی تونستم از خودم جدا کنم، چنانچه هنوز هم حسرت سالهایی رو میخورم که میتونستم تو کلاس های دکتر شفیعی تو دانشگاه تهران باشم و بجاش جایی بودم که بهش تعلق خاطر نداشتم. معلمی رو دوست داشتم، معلمی که سر کلاس برای بچه ها از گلستان و شاهنامه بگه، بچه ها رو غرق کنه تو دنیای خیال شعر و داستان، اما شدم معلمی که فرق کربوهیدارت و پروتئین و ساختار سلول ها رو به بچه ها یاد میده، و هیچ وقت از کارش لذت نمی بره، اما همینم غنیمته، میشد که خیلی دور تر بشم از دنیای آموزش و گذرم به نوشتن و خوندن نیفته...

پ ن: توصیه برادرانه من به بچه هایی که این روزها درگیر درس و مدرسه هستن اینه که مسیری رو انتخاب کنید که بهش علاقه قلبی دارید، هیچ وقت بخاطر خانواده یا هیچ کس دیگه ای مسیر زندگیتون رو تغییر ندید، آخرش هیچکس مسئولیت مسیری که طی کردید رو قبول نمیکنه و این خود شمایید که مسئول تمام تصمیم هاتون هستید.

پ ن: بین بچه هایی که بعنوان معلم باهاشون کار کردم، استعدادهای زیادی دیدم که هیچ ربطی به رشته تجربی و پزشکی نداشتن، اما به اصرار خانواده توی این مسیر بودن، و مطمئنم به اونچه که باید نمیرسن...

۶ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۸ خرداد ۹۸ ، ۰۹:۱۰
حمید آبان

بچه که بودم، یه عمه داشتم که در حقیقت عمه مادرم بود، البته دختر عمه مادرم بود، ولی همگی عمه صداش میکردیم، عمه دلشاد. خدا رحمتشون کنه، یه خانم پا به سن گذاشته بود که چهره مهربون و معصومی داشت. سه تا پسر داشت که بدون سایه پدر بزرگشون کرده بود. دو تا پزشک و یک مدیر موفق. از بازنشسته های کارخونه ارج بود. وقتی میومد خونه ما، صبح زود یکی از پسرها میاورد و خودش میرفت، آخر شب هم میومدن دنبالش. صبح های زودی که با اومدن عمه دلشاد شروع میشد خیلی دل انگیز بود، با کلی خوراکی های خوشمزه که منه بچه پنج شیش ساله رو به عرش میبرد از خوشحالی! یادمه نحوه کاشتن لوبیا و عدس و گندم رو بدون خاک بهم یاد داده بود، یه قندون فلزی داشتیم که دونه ها رو میریختم توش و یه دستمال کاغذی مرطوب روش میذاشتم و هر از گاهی که خشک میشد دوباره مرطوبش میکردم. بعد از چند روز جوونه ها دستمال کاغذی رو بلند میکردن و وقت برداشت محصول بود! من سه تا عمه تنی داشتم که هیچ وقت محبت حضورشون رو درک نکردم، خب دور بودنشون هم بی تاثیر نبود.

یه روز صبح به مادرم خبر دادن که عمه دلشاد مرد... تو عالم بچگی های خودم نفهمیدم "مرد" یعنی چی! بدو بدو رفتم و به خواهرم بدون هیچ مقدمه ای گفتم؛ عمه دلشاد مرد! خواهرم اولش شوکه شد و بعد زد زیر گریه... بازم نفهمیدم چی شده و من چه خبری رو به خواهرم دادم.

هنوز یادگاری هاش تو خونه مادرم هست و هر وقت از اون روزها حرف میزنیم، از مهربونی ها و قشنگی هاش تعریف میکنیم، عمه من نبود، اما مهربون ترین عمه دنیا بود، برای من که اینطور بود...

پ ن: بیاییم انقدر خوب باشیم و به همدیگه خوبی کنیم، که اگه یه روزی خبر مرگمون رو به بقیه دادن، همه ناراحت بشن و بعد از سالها که یاد ما میکنن، بگن خدا رحمتش کنه، چقدر آدم خوبی بود... همین کافیه، همین کافیه از این زندگی...

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۶ خرداد ۹۸ ، ۱۹:۳۲
حمید آبان