آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

جوانی من طوفانی بود ظلمانی
که اینجا و آنجا بر آن تابیدند خورشیدهای فروزان؛
تندر و باران چنان به ویرانی‌اش کشید
که در باغ من اندک ماند میوه‌های گلگون
حال که غروب اندیشه‌ها فرارسیده
بیلچه و شن‌کش باید
تا سامان دوباره بخشم زمین‌های به سیلاب شسته را
آنجا که آب حفره‌هایی به بزرگی گور کنده.
و چه معلوم این گل‌های تازه‌ای که به رؤیا می‌بینم
در این زمین شسته چون ریگزار ساحلی
جان دوباره بگیرند به قوت توشه معنوی؟


این وبلاگ و قصه هایش را بخوانید...

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «پاییز» ثبت شده است

اگر کلمه کافی بود، حالا داشتیم کنار هم فیلم می دیدیم و تو از دست من حرص میخوردی که چرا نمیگذارم وسط فیلم حرف بزنی. لم داده بودیم و دست من دور تنت بود و ولو شده بودیم روی زمین، غرق شده بودیم در تماشای آدمهای توی فیلم. یا چه می دانم، شاید هم آدمهای توی فیلم ایستاده بودند به تماشای ما، آن قدر که آدم کنار تو دیدنی می شود. کلمه اما کافی نیست عزیزدلم. کلمه اندک است. کلمه به همین درد می خورد که من رویا ببافم و تو بخوانی و لبخند بزنی. یا نخوانی و ندانی و دورها کنار مرد دیگری خوابیده باشی و مردت هیچ نداند کنار روخانه شراب و عسل خوابیده. من بایستم کنار پنجره به تماشای شب، و رفتگر پیر جارو را کنار دیوار بگذارد، بنشیند و تکیه بدهد و سیگار بکشد و به زنش فکر کند که ترکش کرده. من به تک درخت خشک سر کوچه نگاه کنم که دو سال است همیشه پاییز است. بی هیچ گنجشکی و بی هیچ جوانه ای. هیچکس هیچ جا منتظر ما نباشد، نه منتظر من، نه منتظر درخت، نه منتظر رفتگر. برادران تنی فراموش شده. کلمه کافی نیست عزیزدلم، و من پیشکشی نداشتم جز واژه ها که بس نبود. تمام عمر چشمهایم را بستم؛ مشتم را باز کردم، و گذاشتم پروانه های کوچکم از مشتم بپرند و بروند روی انگشتان نوازشگر دیگری بنشینند. بعد، عشق غارت شد و من چشم گشودم به تاریکی، و صبر کردم تا سکوت مرا ببلعد. با این همه، ای خوب دوردست، ای محال عزیز، بی کلمات، تحمل دنیا سخت تر بود. نبود؟ سلام گرم تو را که برای همه کلمه ای ناچیز است، من مثل آویز انداخته ام به گردن دنیا. میان تمام تاریکی ها، سلام تو روشنایی است، که کلمه تو ناچیز نیست، که کلمه تو خورشید است، که کلمه تو بهارنارنج است، که کلمه تو باران پاییز است، که کلمه تو مادر است برای من که بی مادرترین پسر دنیا شده ام. من درخت دلداده ای بودم. سکوت را به جانم قلمه زدم، میوه ندادم، خشکیدم. از تو به کلمه ای قناعت کردم، و از دنیا به تو. کلمه بس نبود، من بس نبودم، و هیچکس نمی داند رفتگر چقدر خسته است، و درخت چقدر خسته است، و من چقدر خسته ام...

بشنویم...

۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۱ مهر ۹۸ ، ۰۹:۰۰
حمید آبان