آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

جوانی من طوفانی بود ظلمانی
که اینجا و آنجا بر آن تابیدند خورشیدهای فروزان؛
تندر و باران چنان به ویرانی‌اش کشید
که در باغ من اندک ماند میوه‌های گلگون
حال که غروب اندیشه‌ها فرارسیده
بیلچه و شن‌کش باید
تا سامان دوباره بخشم زمین‌های به سیلاب شسته را
آنجا که آب حفره‌هایی به بزرگی گور کنده.
و چه معلوم این گل‌های تازه‌ای که به رؤیا می‌بینم
در این زمین شسته چون ریگزار ساحلی
جان دوباره بگیرند به قوت توشه معنوی؟


این وبلاگ و قصه هایش را بخوانید...

آخرین مطالب

محبوب ترین مطالب

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «چالش» ثبت شده است

نمیدونم چه سالیه، یا چند سال از امروز گذشته... مثل همیشه صبح خیلی زود از خواب بیدار میشم و بعد از روشن کردن زیر کتری و آماده کردن اسباب صبحانه، میرم دوش میگیرم و بعد همسرم و دخترم رو از خواب بیدار میکنم. جانان 9 سالشه و کلاس سوم دبستانه، مثل بچگی های خودم بچه سر به زیر و آرومیه و همه نمراتش عالیه. همسرم چای میریزه و جانان خانم بابا هم لباس های مدرسه اش رو پوشیده و آماده و مرتب میاد سر میز و صبحانه اش رو میخوره. بهم میگه؛ "بابا، کتابی که هفته پیش بهم داده بودی رو تموم کردم، حالا یک کتاب دیگه میدی بخونم؟" (همیشه دوست داشتم عادت کتاب خوندن خودم رو بچه ام هم داشته باشه و با هم دیگه کلی کتاب بخونیم و کیف کنیم). نگاهم برق میزنه و با خوشحالی میگم، بله عزیزم، امشب که برگشتم یه کتاب جدید بهت میدم که بخونی. توی اتاقم یه کتابخونه بزرگ دارم که پر از کتابه، اونهایی که به سن جانان میخوره میدم بخونه و بیشتر وقت ها هم از کتابفروشی کتاب های جدید براش میخرم. پدرسوخته خودش هم یه کتابخونه داره و همه کتابهایی که براش خریدم رو مرتب توی قفسه چیده. همسرم که شاهد گفتگوی پدر و دختری ماست، با لبخند میگه خوب مثل خودت شده ها! جفتتون لنگه هم شدید، خوره کتاب. با خنده میگم مگه عادت بدیه؟ خوبه بچمون فقط بازی های کامپیوتری انجام بده و سرش تو گوشی و تبلت باشه؟ میز صبحانه رو جمع میکنیم و با همسرم خداحافظی میکنم. مثل هر روز جانان رو به مدرسه اش میرسونم و بعدش میرم به محل کارم. الان دوازده سالی میشه که خارج از تهران و تو مزرعه خودم کار میکنم. یه مزرعه بزرگ کشت و صنعت که محصولات کشاورزی و دامی تولید میکنیم. به مزرعه میرسم و بعد از سرک کشیدن به همه جا، توی دفتر کارم به گزارش ها رسیدگی میکنم. روزها اینطور پیش میره که یک یا دو جلسه کارشناسی در روز داریم و اگه مهمون هم داشته باشیم این جلسات تعدادش بیشتر میشه، چند ساعتی هم توی مزرعه هستم و به همه قسمت ها نظارت میکنم. ساعت برگشتنم به خونه هم بستگی به حجم کار در روز داره، و بعضی روزها تا دیروقت تو مزرعه هستم. وقت هایی که تو دفترم کار خاصی ندارم هم برای اینجا مینویسم و خیلی از بچه های وبلاگ نویس هم الان در آینده خودشون زندگی میکنن و همونی شدن که میخواستن..

پ ن: این چالش رو یکی از دوستان خوش قلم وبلاگ نویس (عقاید یک رامین) ترتیب دادن و این افتخار نصیب من هم شد. طبق قانون این چالش من باید سه نفر از دوستان رو هم به این چالش دعوت کنم. از همه دوستانی که نگاه ارزشمندشون این وبلاگ رو میبینه و میخونه دعوت میکنم، اگر دوست دارند به چالش "تصور من از آینده" تشریف فرما بشوند.

حمید آبان
۱۹ اسفند ۹۷ ، ۰۹:۲۲ موافقین ۹ مخالفین ۰ ۱۲ نظر