آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

جوانی من طوفانی بود ظلمانی
که اینجا و آنجا بر آن تابیدند خورشیدهای فروزان؛
تندر و باران چنان به ویرانی‌اش کشید
که در باغ من اندک ماند میوه‌های گلگون
حال که غروب اندیشه‌ها فرارسیده
بیلچه و شن‌کش باید
تا سامان دوباره بخشم زمین‌های به سیلاب شسته را
آنجا که آب حفره‌هایی به بزرگی گور کنده.
و چه معلوم این گل‌های تازه‌ای که به رؤیا می‌بینم
در این زمین شسته چون ریگزار ساحلی
جان دوباره بگیرند به قوت توشه معنوی؟


این وبلاگ و قصه هایش را بخوانید...

۲۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «چکامه» ثبت شده است

ره میخانه و مسجد کدام است

که هر دو بر من مسکین حرام است

نه در مسجد گذارندم که رند است

نه در میخانه کین خمار خام است

میان مسجد و میخانه راهی است

بجوئید ای عزیزان کین کدام است

به میخانه امامی مست خفته است

نمی‌دانم که آن بت را چه نام است

مرا کعبه خرابات است امروز

حریفم قاضی و ساقی امام است

برو عطار کو خود می‌شناسد

که سرور کیست سرگردان کدام است

بشنویم با جان و دل...


محمدرضا شجریان | کیهان کلهر | حسین علیزاده

۹ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۴ آذر ۹۸ ، ۰۹:۲۵
حمید آبان

دانی که چیست دولت دیدار یار دیدن

در کوی او گدایی بر خسروی گزیدن

از جان طمع بریدن آسان بود ولیکن

از دوستان جانی مشکل توان بریدن

خواهم شدن به بستان چون غنچه با دل تنگ

وان جا به نیک نامی پیراهنی دریدن

گه چون نسیم با گل راز نهفته گفتن

گه سر عشقبازی از بلبلان شنیدن

بوسیدن لب یار اول ز دست مگذار

کآخر ملول گردی از دست و لب گزیدن

فرصت شمار صحبت کز این دوراهه منزل

چون بگذریم دیگر نتوان به هم رسیدن

گویی برفت حافظ از یاد شاه یحیی

یا رب به یادش آور درویش پروریدن

- حافظ جان

بشنویم...

آهنگساز: علینقی وزیری

شعر: رهی معیری | حافظ

صدا: غلامحسین بنان

دستگاه بیات اصفهان

رهبر ارکستر: روح الله خالقی

۶ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۰ آذر ۹۸ ، ۱۰:۰۰
حمید آبان

مرا باید در این آشفته راه

مرهمی باشد از جنس دل

آسمانی که شاید

گاه از پس ابر سیاهش

بر این عرصه باران بزند

کدورت گرفته این سرزمین را

در دل حادثه ها عشق جوانه نمی زند

و در سکوتی هزار ساله

مهر نمی روید

و حرفی از دوست داشتن نیست

برف سالها پیش هنوز

بر حس به خواب رفته این مردمان نشسته

مردمانی که در حصار تنهایی خویش

در انتظار قطره ای احساس

به عشق موعود می اندیشند

تو را در بین کدام اساطیر می توان یافت

که با اعجاز نگاه خورشید گونه ات

آب کنی حس یخ بسته این سالها را

تو را در دل کدام قصه ها می توان دید

که لیلی وار دلهای جنون زده را

به نگاهی شیدا کنی

تو همان عشق موعود

همان معجزه سیبی

که به فرمان دل

چشم بر همه معجزات می بندی

تو همان طلوع پررنگ نمازی

که معبود همه ناامیدی هاست

...

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۵ شهریور ۹۸ ، ۱۱:۲۰
حمید آبان
واژه های سکوت پیشه
نیستند زمانی که باید باشند
و تو نقشی صامت می زنی
بر اکران سپید زندگی
یک زندگی پر از مونولوگ های خاکستری
که آرام سیاه میکند نقش رنگین کمان را
بسان ابری پر از بغض آسمان
که نور می رباید از بهار
بهار
ای موسم رنگ و رونق عشق
خبرت هست که سالهاست
در دی مانده ایم
خبرت هست که یک عمر
اردی بهشت را ندیده ایم
روزگار این حوالی
می شکند قامت نحیف نهال را
که به امید سخاوت خورشید
دل می کند از خاک
دل می سپارد به آسمان
و به حرمت واژه ها
جوانه می زند
شاید بشکند
طلسم این سکوت هزار ساله
و شاید شکوفه دهد
در این بستان به خواب رفته
.
پ ن: این مدت به قدری سرم شلوغ بود که فرصت حضور در بیان برام فراهم نمیشد و دلتنگ اینجا و شما دوستان منتظر فرصتی بودم تا همه چراغ های روشن رو بخونم و حرف بزنم درباره حرف هاتون.. این پست هم بین مشغله ها به اصطلاح قاچاقی میذارم و امیدوارم دوستان بزرگوارم منو ببخشند. در اولین فرصت با اشتیاق همه را میخوانم...
۲ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۲۲ مرداد ۹۸ ، ۰۸:۳۲
حمید آبان

در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند
یکی زشب گرفتگان چراغ بر نمی کند
کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند
نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند
دل خراب من دگر خراب تر نمی شود
که خنجر غمت از این خراب تر نمی زند
گذر گهی است پر ستم که اندرو به غیر غم
یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند
دل خراب من دگر خراب تر نمی شود
که خنجر غمت ازین خراب تر نمی زند
چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات؟
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند
نه سایه دارم و نه بر بیفکنندم و سزاست
اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند

- هوشنگ ابتهاج (سایه)

- محمدرضا شجریان

 

پ ن: بشنویم:


۱۶ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۲ مرداد ۹۸ ، ۱۱:۴۸
حمید آبان

زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست

پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست

نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان

نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست

سر فرا گوش من آورد به آواز حزین

گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست

عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند

کافر عشق بود گر نشود باده پرست

برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر

که ندادند جز این تحفه به ما روز الست

آن چه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم

اگر از خمر بهشت است وگر باده مست

خنده جام می و زلف گره گیر نگار

ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست

+

خطاب می رسید که:«ای آدم! در بهشت رو و ساکن بنشین و چنانکه خواهی می خور و می خسب و با هر که خواهی انس گیر».
هر چند که می گفتند،او می گفت:
حاشا که دلم از تو جدا داند شد / یا با کس دیگر آشنا داند شد
از مهر تو بگسلد که را دارد دوست / وز کوی تو بگذرد کجا داند شد
چون وحشت آدم هیچ کم نمی شد و با کس انس نمی گرفت، هم از نفس او حوّا را بیافرید و در کنار او نهاد تا با جنس خویش انس گیرد.
آدم چون در جمال حوّا نگریست پرتو جمال حق دید، بر مشاهده حوّا ظاهر شده، که «کُلُّ جَمیلٍ مِن جمالِ الله». ذوق آن جمال باز یافت. گفت:
ای گل تو به روی دلربایی مانی / وی می تو ز یار من به جایی مانی
وی بخت ستیزه کار هر دم با من / بیگانه تری به آشنایی مانی


(مرصادالعباد)

+

حافظ انسان عجیبی است، همه ذرات وجودش از عشق می گوید، از عشق می نویسد، و در عشق می میرد. لسان الغیب است، گاهی که دلت می گیرد و از برای هم صحبتی به سراغش می روی، گویی هزار سال تو را می شناسد، مانند آدم های دور و برت نیست که هر چه بگویی سر آخر حرفی برای گفتن ندارند. حافظ را چون موسیقی می توان شنید، گویی استاد لطفی برایت سه تار می زند، می توان چون نگاری خوش چهره دید، می توان در آوازی دلکش شنید. حافظ مرد روزهای عاشقی است، مرد شاعرانه ها، مردی که خدا را در سیمای زنی، زیبا می بیند. واژه هایش سرشار از اعجاز است، و تو ققنوس وار از نو متولد می شوی در هر بیت و مصراع غزل هایش، غزل هایی که رنگ می زند بر دنیای خاکستری کلمات...

۵ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۲۷ خرداد ۹۸ ، ۱۶:۴۴
حمید آبان

سلام واژه هایم را بپذیر
که در تب نگاه تو
به پرتگاه سکوت می روند
تو اما
بسان خورشید
تازه می کنی زمزمه بهار را
که چندیست خو کرده به نغمه زمستان
از خروش نگاهت
عشق فرو می ریزد
و جاری می شود
در این سرزمین بی نام و نشان
تو را اعجازی می بینم
بسان دم مسیحا
که کالبد خاکستر گرفته را
به سلام صنوبرها زنده می کند

پ ن: ندارد.

۶ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۲ خرداد ۹۸ ، ۱۵:۱۹
حمید آبان

تو را تمنا میکند
نگاهی به درازای تاریخ
و به مسلخ می کشد
حس غبار گرفته ی سالهای انتظار را
و رنگ زمستان گرفته
نفس هایی که به گرمای تموز پناه برده اند
دیگر آواز نمی خوانند چلچله ها
که گرفتارند به چنگ عقاب ها
و قصه ای نقل نمی شود
از پس هجوم احساسات بی حساب
تو را بهار تمنا میکند
به عطر اردیبهشت
تو را جویبار تمنا میکند
به وقت آرامش
...

پ ن: به وقت خرداد، به رنگ فراموشخانه...

۷ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۹ خرداد ۹۸ ، ۰۰:۴۸
حمید آبان

احساسم را به دار آویخته ام

انتظار برای لحظه ای نگاه تو

آب می کند شمع سوزان درونم را

واژه های دوست داشتنی

سالهاست که به حبس ابد محکوم شده اند

احساسم را به دار آویخته ام

هنگامه های دوست داشتنت

نگاهم کور می شود

پشت تبلور یک حس مبهم

و تو را تکرار میکنم

در آهستگی زمان

احساسم را به دار آویخته ام

سهم من از تمام تو

آرزوی تک واژه های پر از ابهام بود

حرف هایی که فاصله دار

حس بی جان مرا خراش می داد

پ ن: به وقت فراموشخانه

۲ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۶ خرداد ۹۸ ، ۱۹:۵۳
حمید آبان

در آسمان قلبم
کلاغ ها مشغول پروازند
و در قلمرو خویش به سارها اجازه پرواز نمی دهند
و کرکس ها در انتظار سقوط احساس
قلبم را نشانه گرفته اند
...
اینجا اشکی جوانه نمی زند
و عشقی نمی روید
کویر اینجا تشنه باران است
و در حسرت قطره ای احساس
...
روزمره هایم در سایه ها دنبال می شود
و گرمای خورشید آرزوییست دست نا یافتنی
...
چه باک ...
که اندیشه ای دارم
آزاد و رها...
و بالهایی بر پشت آن
که تا ابدیت پرواز می کنم
و آنسوی خورشید
تو را می یابم
...

پ ن: به وقت فراموشخانه

۸ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۵ ارديبهشت ۹۸ ، ۰۰:۱۲
حمید آبان