آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

جوانی من طوفانی بود ظلمانی
که اینجا و آنجا بر آن تابیدند خورشیدهای فروزان؛
تندر و باران چنان به ویرانی‌اش کشید
که در باغ من اندک ماند میوه‌های گلگون
حال که غروب اندیشه‌ها فرارسیده
بیلچه و شن‌کش باید
تا سامان دوباره بخشم زمین‌های به سیلاب شسته را
آنجا که آب حفره‌هایی به بزرگی گور کنده.
و چه معلوم این گل‌های تازه‌ای که به رؤیا می‌بینم
در این زمین شسته چون ریگزار ساحلی
جان دوباره بگیرند به قوت توشه معنوی؟


این وبلاگ و قصه هایش را بخوانید...

آخرین مطالب

محبوب ترین مطالب

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «کتاب» ثبت شده است

این روزها که همه چیز گرون شده و خرجمون به دخلمون نمیاد، کتاب دیگه به کل از سبد خانوار حذف شده و جاشو به یه کم نون و پنیر بیشتر داده! اما در کنار جسممون که به غذا احتیاج داره، روح ما هم تغذیه میخواد، که با کتاب خوندن و مطالعه میتونیم رحمون رو اغنا کنیم و آدم های بهتری برای جامعه باشیم، و خب جامعه با آدم های بهتر، همون مدینه فاضله یا آرمانشهریه که همگان به دنبالشیم...

این قصه ها رو سر هم کردم که بگم نشر علمی و فرهنگی به سبب دولتی بودن قیمت کتاب هاش افزایش نداشته در این سالها، و اگر هم بالا رفته، خیلی ناچیز روی کتاب ها آورده. کتاب های خوب با نویسندگان و مترجمان خوبی هم چاپ میکنه و تو این آشفته بازار گرونی ها میشه نیم نگاهی هم به این انتشارات انداخت و کتاب خرید. لینک فروشگاه اینترنتی شهر کتاب آنلاین رو براتون قرار میدم، اگر تمایل داشتید از اینجا و یا هر کتابفروشی در سطح شهر میتونید با قیمت مناسب کتاب بخرید.

فروشگاه اینترنتی شهر کتاب آنلاین

حمید آبان
۲۵ شهریور ۹۸ ، ۱۵:۵۶ موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۱۴ نظر

***

به لطف یکی از دوستان اهل قلم بیان که همگی به قلم توانمند ایشان واقف هستیم، من با کتاب، این دیرینه دوست مهجور مانده آشتی کردم، و با وجود مشغله های ذهنی فراوان این کتاب خواندنی از یوسا رو دست گرفتم و دیگه نتونستم از بند مطالعه رها بشم، و این چند روز بخصوص دیروز وقت مناسبی رو برای مطالعه این کتاب در نظر گرفتم. سالها پیش و به وقت نوجوانی با ادبیات آمریکای لاتین و کتاب صد سال تنهایی مارکز آشنا شدم، و بر خلاف تعریف و تمجیدهایی که از این کتاب شده بود، نتونستم با کتاب ارتباط برقرار کنم و تعدد و تکرار اسامی و سیر تغییر نسل در داستان منو فقط سردرگم می کرد و داستان برای من جذابیتی نداشت! این تجربه نخست و نافرجام، من رو از ادبیات امریکای لاتین دور کرد و دیگه فرصت نشد قلم بزرگان دیگر این جغرافیای پر از نویسنده رو بخونم. مرگ در آند اما اینطور نبود، در دل داستان حرف های تازه ای میشد دید که پرده از فرهنگ مردم یک کشور بر می داشت، اعتقاداتی که در عین شگفت انگیز بودن، بسیار ترسناک می نمودن و برای من ظرفیت بالای حماقت و خباثت انسان دوباره نمایان شد! دوست بزرگوارم خانم نسرین، نویسنده توانای وبلاگ زمزمه های تنهایی به تفصیل و بسیار عالی به جنبه های مختلف این کتاب پرداختن و عرایض بنده تکرار مکررات خواهد بود، اما برای خالی نماندن عریضه، به نقل از وبلاگی دیگر پرداختن به بخش هایی از کتاب رو نقل قول میکنم تا شاید برای دوستانی که تا به حال این کتاب و حتی قلم یوسا رو نخوندن علاقه ای ایجاد بشه تا برای خوندن این کتاب وقت بگذارن. کتاب با این جمله آغاز میشه که؛

(در ادامه خطر لو رفتن داستان وجود دارد!)

شهر قابیل با خون آدمی بنا شد نه خون ورزا1 و بز . (ویلیام بلیک , شبح هابیل)

گروهبان لیتوما و معاونش کارنیو در یک پاسگاه پلیس در منطقه کوهستانی آند در کشور پرو مامور ایجاد نظم و امنیت هستند. منطقه کوچکی که در آن سرخپوست ها و بومی های محلی و کارگرهای کارگاه احداث جاده در آن زندگی می کنند و طبیعتی سخت و خشن دارد. مردمی که کار زیادی انجام می دهند و درآمد کمی دارند و تنها تفریح و سرگرمی آنان حضور در میخانه محل است. محیطی دلهره آور با آب و هوای عجیب و غریبش که آدم هایش نیز همانند طبیعتش شده اند.

در ابتدای داستان خبر گم شدن یکی از کارگرها به پاسگاه می رسد و این فرد , سومین نفری است که طی سه هفته اخیر بدون هیچ ردی ناپدید شده اند و گروهبان به سبب وظیفه اش و البته مسئولیت پذیری بالایی که دارد پیگیر این ماجراست...

اولین مظنون, با توجه به شرایط سیاسی اجتماعی منطقه گروه تروریستی راه درخشان (سندریست ها که یک گروه چریکی مارکسیست هستند) است. گروهی که به صورت مسلحانه در کوهستان های آند مشغول مبارزه با دولت فاسد است... و همینطور که داستان گام به گام جلو می رود حیرت خواننده از ظرفیت آدمی! بیشتر می شود. نویسنده نیز تکه هایی که بعضاً ابتدا بی ربط به نظر می رسد را در کنار هم قرار می دهد و با هنرمندی آنها را به یکدیگر متصل می نماید...

ما در سیر داستان ابتدا با دو منبع خشونت مواجه می شویم; دولت و مخالفان مسلح , که رقابت این دو گروه بر سر قدرت مردم را تحت فشار قرار می دهد و به سمتی سوق می دهد که آنجا نیز منبع سوم خشونت است.

فساد و خشونت دولتی را در صحنه های مختلفی از داستان می بینیم; فرمانده عالیرتبه پلیس نقشی همچون پدرخوانده دارد و افراد خود را برای محافظت از یک قاچاقچی اعزام می کند, یا ارتشی ها فرد لال بیگناهی را شکنجه آنچنانی می دهند تا اعتراف کند و...خلاصه اینکه وجود فردی شریف مانند گروهبان لیتوما که از قدرتش سوء استفاده نمی کند مایه تعجب همگان است.

در طرف مقابل چریک ها هستند که به نام آزادی مردم و مبارزه با فساد, عرصه را بر مردم تنگ می کنند. با دلایل واهی و مسخره آدم می کشند و همزمان شعار اعتلای ارزش های انسانی را سر می دهند. برای اینکه گلوله را برای کشتن نیروهای ضد خلقی حرام نکنند آنها را سنگسار می کنند! هر منطقه ای را که آزاد! می نمایند , دادگاه های خلقی تشکیل می دهند و هرکس کوچکترین وابستگی به دولت داشته باشد اعدام می کنند و کاری می کنند که مردم علیه یکدیگر شهادت بدهند و حتی مجازات ها را با قساوت علیه یکدیگر به کار بگیرند تا به قول خودشان آنها را از قربانی بودن خلاص کنند تا آزادیبخش شوند.

جالب این است که در قسمتی از داستان که چریک ها این اعمال را انجام می دهند و بعد شهر را ترک می کنند, ارتش وارد شهر می شود و آنها نیز دادگاهی برپا می کنند و نهایتاً عده ای را به عنوان مجرم با خود می برند و همزمان سربازان تمام اموال مردم را غارت می کنند و هیچکس جرات اعتراض را ندارد. بعدها که خانواده مجرمین پیگیری می کنند اثری از آنها نمی یابند, گویی اصلاً وجود نداشته اند.

برخی نظیر آن توریست های فرانسوی یا به خصوص آن زن اکولوژیست با خوش خیالی فکر می کنند به دلیل بی گناهی و حتی خدمات مثبتشان قربانی خشونت تروریست ها نمی شوند, اما واقعیت چیز دیگریست , با کسانی که ترجیح می دهند به جای آنکه در بحث با شما مجاب شوند, شما را به گلوله ببندند نمی توان بحث عقلانی راه انداخت و ناکجاآبادیان اینگونه اند!

چنین فضایی البته نتایج اسفناکی دارد. از جمله اینکه مردم به قساوت عادت می کنند و حد تحمل خشونت در جامعه بالا می رود! ترس در وجود مردم نهادینه می شود که خود موجب تشدید خشونت است چراکه یک ریشه آن در ترس های درونی شده آدم آب می خورد.و نهایت امر اینکه راه را برای احیای خرافات و سنتهای خرافی باز می کند.

سنت های خرافی همانند میخانه داستان, چاله ایست که مردم غم و غصه هایشان را در آن چال می کنند. همانطور که در مطلب درخت انجیر معابد نیز اشاره شد, در اوضاع نابسامان رجوع به خرافات بیشتر می شود ,اینجا نیز مردم معتقدند که وقتی اوضاع خرابتر می شود سر و کله "آل" پیدا می شود. آل نوعی آدمیزاد است که چربی آدم ها را می مکد! و از این چربی ها استفاده های مختلفی می کند: برای مالیدن به ناقوس کلیسا تا صدای خوش تری داشته باشد, روان تر کردن حرکت چرخ های تراکتور, یا خوشمزه تر ,دادن این روغن به دولت تا از این طریق قرض های خارجی اش را پس بدهد!!. کوه نشینان ساده لوح معتقدند که در پایتخت (لیما) کارخانه هایی هست که با روغن زن و مرد کار می کند! و یا می گویند این چربی به ایالات متحده صادر می شود چرا که هیچ گازوئیلی یا روغنی بهتر از چربی کوه نشینان به درد اختراعات علمی آنها نمی خورد!

اما این اعتقادات به همین جا ختم نمی شود! عدم آگاهی و توان مردم برای تبیین منطقی امور طبیعت و سختی و خشونت طبیعت این مناطق , باعث شده است که آنها در هر فاجعه طبیعی , دست قدرتهای بالاتر از انسان را ببینند و به دلیل ناتوان بودن در مقابل این عوارض طبیعی, سعی می کنند به نوعی این قدرت ها را راضی نگاه دارند. مثلاً آنها برای کوه , روحی متصور هستند و معتقدند این روح (موکی) از آدم هایی که از روی حرص و آز اقدام به تخریب کوه می نمایند (معدن یا جاده) انتقام می گیرد. لذا برای اینکه از خشم آنها در امان باشند قربانی می دهند و ظاهراً در اسطوره های آندی , داستان ابراهیم و اسماعیل ظهور پیدا نکرده است و یا حداقل اون گوسفنده نازل نشده است : ...قربانی کردن بچه ها و زن ها و مردها برای رودی که می خواستند مسیرش را تغییر بدهند, برای جاده ای که می کشیدند, برای معبد یا قلعه ای که می ساختند...

البته نباید به خودمان ببالیم , چون تقریباً پای همه اقوام باستانی در زمینه خونخواری و تعصب گیر است ولی یوسا برای نمایش عریان این قضیه به سیم آخر می زند و اسیر تعلقات ناسیونالیستی نمی شود و بیان می کند که همه به دلیل ثبت در تاریخ از خونخواری مکزیکی ها خبر دارند اما در مورد پیشینیان ما سکوت کرده اند:

همه خبر دارند که کاهن های آزتک بالای هرم می ایستادند و قلب اسیران جنگی را از سینه شان درمی آوردند,اما چند نفر از ما از حرص و ولع چانکاها و ئوانکاها برای احشای آدم ها خبر دارند, که با آن جراحی های ظریف و دقیق شش و مغز و قلوه آدم ها را در می آوردند و توی جشن هاشان می خوردند و با چند گیلاس عرق ذرت فرو می دادندش؟

به نقل از : میله بدون پرچم


1- گاو نر

حمید آبان
۰۶ مرداد ۹۸ ، ۰۰:۰۰ موافقین ۵ مخالفین ۰ ۳ نظر

دیکتاتور ها میخواهـند:

شما کتاب نخوانید
و همیشه در ترافیک بمانید
مواد و الکل بزنید
و سر موضوعات کوچک به جان هـم بیافتید
زمان و آگاهی را آرام آرام از دست بدهـید
و چیزی بزرگ در درون شما به نام " اُمید " را نابود کنند!

عکس تزئینی (چرا از این صحنه ها تو مترو و اتوبوس کم می بینیم؟)

بچه که بودم، با خوندن کتاب هایی مثل قصه های خوب برای بچه های خوب، شیرشاه، جادوگر شهر اُز و ... احساس خوبی داشتم، اما ته دلم میخواستم کتاب های بزرگتر ها رو هم بخونم و البته بفهمم! فکر می کردم کتاب هرچی قطر بیشتری و تعداد صفحات بیشتری داشته باشه، کتاب بهتریه، بخاطر همین دلم میخواست تو قفسه کتابام بجای اون کتاب داستان های مربعی شکل که وقتی می چیدی انگار به صفحه کاغذ گذاشتی تو قفسه (از بس که نازک بود) کتاب های قطور و حجیمی بذارم که جلوه بهتری داشته باشه! یادمه یه کم بزرگتر شده بودم و به بابام گفته بودم برام یه کتاب علمی بگیره، نمی دونستم هم درباره چی باشه، اما علمی باشه! مثلا دلم میخواست در مورد نجوم و ستاره ها باشه (تصورات ذهنی خودم)! بابام هم رفته بود کتابفروشی گفته بود برای پسرم که مثلاً شیش هفت سالشه کتاب علمی چی دارید؟ آقاهه هم یه کتاب داده بود به اسم "سفرهای علمی"! اونایی که هم سن و سال من هستن یادشونه، شبکه 2 یه کارتون نشون میداد به اسم سفرهای علمی، یه خانم معلمی بود با اتوبوس جادوییش بچه ها رو در حد میکروسکوپی کوچیک می کرد و مثلاً می برد تو بدن انسان و بصورت میدانی بهشون درس میداد! این کتابه داستان یکی از قسمت های اون کارتون بود! قیافه من اولش مثل سیامک انصاری بود که به دوربین نگاه می کرد :| منو باش که منتظر بودم در مورد نیل آرمسترانگ و یوری گاگارین و سفینه ها و آدم فضایی ها کتاب بخونم، اما دریغ که خانم فریزر و سفر به درون بدن انسان نصیبم شده بود!! خلاصه از خیر سپردن اینکه برام کتاب علمی بخرید گذشتم و تصمیم گرفتم بزرگتر که شدم خودم کتابایی که دلم میخواد بخرم و بخونم. بعضی اوقات از کتابخونه مدرسه هم کتاب قرض می گرفتم که بیشترش کتابهای منتشر شده کانون پرورش فکری کودکان بود. یه جای دیگه گفته بودم که چقدر به ادبیات علاقه داشتم، و بخاطر همین دوست داشتم داستان های شاهنامه و گلستان و حافظ هم بخونم، اما تو نوجوانی معنی شعرها و کلمات رو نمی فهمیدم، بخاطر همین هیچ وقت از خوندن اونها لذت نمی بردم، اما از شنیدن تعابیر این اشعار از زبان معلم ها بی نهایت کیف می کردم. یادمه تو دوران راهنمایی ما رو از مدرسه بردن نمایشگاه کتاب (اون وقتا هنوز تو محل دائمی برگزار میشد)، از دیدن اون همه کتاب های رنگارنگ به وجد اومده بودم، اما پول توی جیبم کفاف خرید کتاب هایی که دوست داشتم رو نمی داد، برای همین به خرید یکی دو تا کتاب راضی شدم، موقع برگشتن یکی از همکلاسی ها داخل اتوبوس یه کتاب بهم نشون داد که بخشی از قصه های شاهنامه به زبان ساده نوشته شده بود، یک دوره چند جلدی بود که این فقط یکیش بود. ازش گرفتم و چند ضفحه ای خوندم همونجا، چشمام برق می زد، قصه رستم بود و نبردش با سهراب، و چند تا قصه دیگه، ازش خواستم بهم قرض بده، اما گفت پیداش کرده و بهم گفت اگه دوسش داری هزار تومن بده کتاب مال خودت (از این بچه شرهای مدرسه بود که داشت مثلاً تجارت می کرد، اونم با کتابی که وسط محوطه پیداش کرده بود)، منم خریدمش و عذاب وجدان مال خری تا ابد به گردنم موند!! همینقدر که مردد بودم این قسمت رو بنویسم یا نه! اون کتابه هنوزم تو کتابخونه اتاقم تو خونه مادرم هست و هر بار با دیدنش به این فکر می کنم که کارم درست بوده یا نه!!! چون همیشه شک داشتم پیداش کرده بود یا ...؟

سالها گذشت و علاقه من به کتاب کم نشد، دوران دبیرستان تب خوندن بوف کور صادق هدایت بین بچه ها افتاده بود و از طرفی دیگه به توصیه معلم ها خوندن کتاب های دکتر شریعتی هم به فهرست علاقمندی های من اضافه شده بود، با صمد بهرنگی و ماهی سیاه کوچولو آشنا شده بودم، با کلیدر محمود دولت آبادی، چشم هایش بزرگ علوی، و خیلی کتاب ها و نویسنده های دیگه که اثرات اون روزها توی همون کتابخونه که گفتم مشهوده. خلاصه که کتاب و کتاب خوندن روزگاری جزء لاینفک زندگی من بود و این روزها بخاطر مشغله های ذهنی وقتی کتاب دستم می گیرم، بعد از چند صفحه نمی دونم چی خوندم و کجای داستانم، برای همین کنار میذارم و به این فکر میکنم داره چه بلایی سر من میاد؟

حمید آبان
۲۰ خرداد ۹۸ ، ۰۸:۰۹ موافقین ۷ مخالفین ۰ ۹ نظر
حمید آبان
۰۴ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۲:۴۷ موافقین ۸ مخالفین ۰ ۹ نظر

در این مدت کوتاهی که وبلاگ نویسی رو از نو شروع کردم و امیدوارم بین راه رها نکنم و سالها اینجا بنویسم و از خوندن نوشته های دیگران لذت ببرم، دوستان وبلاگ نویس خوبی یافتم که با خوندنشون حس خوبی میگیرم، که این یقیناً از حال خوب اونها سرچشمه میگیره..

به تازگی با دوستی هم آشنا شدم با سواد، با سواد به معنای واقعی، کسی که منو با کتاب خوندن آشتی داد و خیلی چیزها ازش یاد گرفتم و میگیرم و امیدوارم خواهم گرفت! قصه های هزار و یک شب رو همیشه دوست داشتم یه روز شروع کنم، اما مثل کلیدر دولت آبادی و ژان کریستف رومن رولان می ترسیدم برم سمتش!! حالا چرا می ترسیدم، چون فکر میکردم باید بشینم ته یک کتابخونه نمور و تاریک و بعد از یک هفته نخوردن و نخوابیدن تمومش کنم بیام بیرون! فیلم هندی هم زیاد نمی بینم، ولی قدرت تخیل بالیوودی دارم!! هزار و یک شب نثر شیوایی داره و پر از قصه های زیباست، برای مایی که قصه های تلخی رو داریم تجربه می کنیم و روزگار خوبی نیست، قصه خوندن حال خوبی داره، حداقل میتونیم در آینده برای فرزندانمون حرفی برای گفتن داشته باشیم و قصه ای برای شنیدن... کتاب خوندن یکی از لذت بخش ترین کارهای دنیاست که غرق میشی تو بطن داستان و همه چیزو به شکلی که دلت میخواد تصور میکنی، و این باعث میشه قصه خوندن هر کس خاص باشه با فضایی متفاوت..

ای کاش کتاب خوندن بشه عادت روزمره همه ما، ای کاش به آگاهی برسیم، ای کاش همه متحد باشیم و برای بهتر زیستن به هم کمک کنیم...

پ ن: شما هم کتاب میخونید؟ (چه سوالیه! معلومه که میخونید)

پ ن: لطفاً درباره کتابی که در حال خوندنش هستید، سطری بنویسید...

حمید آبان
۰۲ بهمن ۹۷ ، ۰۹:۰۱ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳ نظر